هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 روز سن داره

هانا طلا

کتاب خونی

هانا طلای من سلام،تو خیلی خیلی کتاب دوس داری کتاب داستاااان کتاب شععععر همش دوست داری برات کتاب بخونم این کتاب رو برای تو و بهراد جون و پویان جون خریده بودم فقط واسه تو سالم مونده فکر کنم اون دوتا همون روزای اول پاره پوره اش کردن ستاره ی ناز مامان ...
9 ارديبهشت 1397

خواهرانه

خواهرای گوگولی سلاااام،تمام لذت دنیام نگاه کردن به شما دوتاس عاشقتونم امیدوارم همیشه مثل دوتا کوووووه پشت هم و برای هم باشید هانا نازم و هایدی نازم لباساتونم از دیجی کالا همراه سیسمونی هایدی خریدم،الان اندازتونه تاااا اخر سال خیلی هم بهتون میاد شیطونک ها...
8 ارديبهشت 1397

باغ کوچولومون

گلهای وحشی زیبا سلام هانا طلای مامان امروز رفتیم باغ کوچولو ای که بابایی تازگیا خریده تو داری حسابی لذت میبری از طبیعت عاشق گلهایی نمیدونی که خودت خوشگل ترین گل دنیایی تو عکس بالایی اسبت رو گذاشتی رو زمین و میگی اسبم داره کیف میکنه هایدی کوچولومون هم الحمدالله خواب بود تا من بتونم یکم هوا عوض کنم اینم توت باغمون که خیلی خیلی دوس داری بابا جونت رسیده هاشو میداد بهت بخوری وقتی تموم شد اصرار داشتی نرسیده هاشم بخوری میگفتی مامااااان من عاااااشق توت ام بابایی هم کللی لذت میبرد از دیدن خوشحالی تو ...
7 ارديبهشت 1397

خونه مادر جون

هانا جونم سلاااام دخمل طلای مامان،اینو دیگه همه میدونن که تو چقدددرررر مادرجونت رو.دوست داری،و ازش جدا نمیشی مادرجون هم واقعا بهت توجه میکنه و وقتی پیشته هرچی شما بخوای همون میشه دیشب خونه مادر جون بودیم بخاطر اینکه از زیارت امام رضا اومدن مادرجون برات یه آهوی کوچولو خریده بود نمیدونی چه داستانی درست کردی که مهدیس دختر کوچولویی که اومده بود مهمونی اونجا آهوی پویانو نگیره و بازی نکنه باهاش و خرابش نکنه اخه مادر جون واسه پویان هم یدونه از همون خریده بود اما کللی بازی کردی و بهت خیلی خوش گذشت عصر هم با آقاجون رفته بودی بیرون هندونه خریدید و آقاجون برات بستنی خریده بود بعد نهار موقع رفتن به ساری این عکسو ازت گرفتم ببین چی شکار کردم ...
7 ارديبهشت 1397

پای مرغ

این همون اسبه که براش لج کردی این اسب خودته،ایلین کوچولو دقیقا همین سفیدشو داره در نهایت با دادن یک عدد پای مرغ بهت گریه ات تموم شد باهاش بازی میکردی ...
3 ارديبهشت 1397

عشق به اسب

سلام فرشته ی مامان امروز که خاله گلی میخواست بره بیرون سبزی و.وسایل سوپ بخره تو و هایدی رو اماده کردم گفتم باهاش بریم خونشون از اهنگای ماشین خاله گلی خیلی خوشت اومده بود بازی کردی ،و نون و پنیر و گردو وسبزی خوردی،بهت خوش میگذشت که هایدی حسااااابی شکم درد گرفت،مجبور شدیم تندی اماده شیم بریم خونه موقع رفتن هم از زود رفتنمون ناراحت بودی و هم میخواستی اسب آیلین رو با خودت ببری خونه جدیدا این اخلاق رو پیدا کردی که اسباب بازی بقیه رو دوست داری ببری خونه که خیلی کار بدیه چند شب پیش اسباب بازی بهراد رو.با زور و گریه اوردی خونه و من و بابا جون خیلی ناراحت شدیم ایندفعه اجازه ندادیم و گریه هایدی کم بود گریه شما هم اضافه شد تا خونه بهونه گ...
3 ارديبهشت 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هانا طلا می باشد